تبليغاتX
نیستان من
 
نیستان من
 
 
 

مدتیست که به پرشین بلاگ رفته ام در چنان بخوان که تو دانی. http://bekhaan.persianblog.ir/

اما مطالبم را هر از گاهی اینجا نیز میگذارم. این آخرین مطلب:

ماجرای بندگی از زبان مولانا شنیدنیست. توجه دل را از غیر به یکی معطوف داشتن. فقط یکی و این همان دشوار ترین کار است که آدم به هبوط نشسته باید دست به کارش شود. مولانا به وضعیت ادم در این دنیا اشاره می کند با استفاده از  مفهوم صید و صیاد. او انسان را می بیند که در زمین در نقش صیادی قدم بر میدارد که پیوسته ذهن و دل در گروی به دام انداختن صیدی دارد و صید او نیز خلق روزگارند . مدام در پی صید این و آن است و در حقیقت صید خود میکند فارغ ازینکه این صیادی چیزی شبیه بازی کودکان است. آنچه مولانا پس از شرح این وضعیت آدمی به پیشنهاد می گذارد اما این است:

آنک ارزد صید را عشقست و بس

 لیک او کی گنجد اندر دام کس 


اما عشق که صید نیست. عشق صیاد است خود و تویی خود را باید در دام آن رها کنی. نقش صیادی را از دل بشویی و خود بشکنی شاید که شایسته شوی تا صید عشق شوی:

 آفتابی را رها کن ذره شو

و این خود شکنی همان نکته ی آغاز و پایان بندگیست که در این هیچ شدن و شکستن نفس آیینه می شوی و درین فقر به غنا می رسی و در آشوب ها به آرامش و اینگونه به زندگی می رسی:


بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش 

دعوی شمعی مکن پروانه باش 

تا ببینی چاشنی زندگی 

سلطنت بینی نهان در بندگی    

بخوانیم مولانا را در باب عشق و صیدش:

 

آمدیم اکنون به طاوس دورنگ 

کو کند جلوه برای نام و ننگ 

همت او صید خلق از خیر و شر 

وز نتیجه و فایده‌ی آن بی‌خبر 

بی‌خبر چون دام می‌گیرد شکار 

دام را چه علم از مقصود کار 

دام را چه ضر و چه نفع از گرفت 

زین گرفت بیهده‌ش دارم شگفت 

ای برادر دوستان افراشتی 

با دو صد دلداری و بگذاشتی 

کارت این بودست از وقت ولاد 

صید مردم کردن از دام وداد 

زان شکار و انبهی و باد و بود 

دست در کن هیچ یابی تار و پود 

بیشتر رفتست و بیگاهست روز 

تو به جد در صید خلقانی هنوز 

آن یکی می‌گیر و آن می‌هل ز دام 

وین دگر را صید می‌کن چون لام 

باز این را می‌هل و می‌جو دگر 

اینت لعب کودکان بی‌خبر

 شب شود در دام تو یک صید نی 

دام بر تو جز صداع و قید نی 

پس تو خود را صید می‌کردی به دام 

که شدی محبوس و محرومی ز کام

 در زمانه صاحب دامی بود 

هم‌چو ما احمق که صید خود کند 

چون شکار خوک آمد صید عام 

رنج بی‌حد لقمه خوردن زو حرام 

آنک ارزد صید را عشقست و بس

 لیک او کی گنجد اندر دام کس 

تو مگر آیی و صید او شوی 

دام بگذاری به دام او روی 

عشق می‌گوید به گوشم پست پست

صید بودن خوش‌تر از صیادیست 

گول من کن خویش را و غره شو

 آفتابی را رها کن ذره شو 

بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش 

دعوی شمعی مکن پروانه باش 

تا ببینی چاشنی زندگی 

سلطنت بینی نهان در بندگی 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:44  توسط آذین  | 

شنیده ام که تو امروز سوگند خورده ای!! 

به چه سوگند خورده ای؟  

به آن باتوم ها که اندام یاس های سپید را کبود می کنند؟

به گاز فلفل سوگند خودره ای؟ یا به گاز اشک آور؟

به گلوله هایی سوگند خورده ای که در پی خاموش کردن ندا ها بودند؟

به نوشداروی بعد از مرگ سهراب سوگند خورده ای: به کهریزکت؟!

به جنازه های باد کرده روی دست سردخانه ها سوگند خورده ای؟

یا به جنازه های ورم کرده ی کبود؟

به جنازه های سوراخ سوراخ یا به سوراخ های جنازه ها؟

به داغ دل مادرانمان سوگند خورده ای؟ 

یا به سرگردانی هاشان ؟

میدانم تو به لباس شخصی هایت حتما سوگند خورده ای و به "مکان های نا معلوم". 

به چماق و نیروهای ضربت 

تو به "حق تیر" سوگند خورده ای

تو به ترس و رعب و وحشت 

به حکومت نظامی 

به زندان و بازداشتگاه

به سردخانه و گورستان

به توهم سوگند خورده ای

بدان که ندای سهراب ها طوفانی از خس و خاشاک برانگیخته

که چشمان تو را کور خواهد کرد

تحلیف تلخ تو را باور کنم یا خاک به خون آلوده را؟ 

و نه تنها تو که هیچ چیز با ظلم ادامه نخواهد یافت 


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:55  توسط آذین  | 
مسافر چند صباحی به سفر رفت 

به موطن خویش سفر کرد

و بازگشت دوباره 

و دلشکسته تر از همیشه ها - که از وطن بازمیگشت.......

اینبار این فقط کوله بار غربت و دلتنگی ها نبود که به دوش دل میکشید

اینبار وقت خدا حافظی گریه اش تنها برای آغوش تهی مانده مادر نیست

و چشمان مادر بزرگ در دل شب که رو در روی ماشین مسافربر کنار کوچه ی خالی لالایی های دلتنگی را زمزمه میکنند

اینبار مسافر گریه میکند نه فقط برای غربتی که او را از دورها به خود میخواند

اینبار گریه میکند برای غربت آنان که در "وطن خویش غریب" انه

نفس میکشند و آه میکشندو به پس کوچه های دور از دست آزادی سر میکشند و فریاد میکشند ونقاشی صورت مبهم امنیت را بر بوم بام های خانه هاشان میکشند  و به بند کشیده میشوند و درکشاکش روزهای پر از گرد و غبار خس و خاشاک میشوند: یا میمانند و یا میمیرند

 

مسافر به رسم همیشگی دوباره از راه رسید

بند کفش خاک آلود خویش را نگشوده بود که دوباره عزم سفر کرد

برای خاطر دربند

و اینگونه مسافر همیشه یک مسافر ماند.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:51  توسط آذین  | 
مسافری از راه رسید

با چمدانی پر از هستی خویش

و کار کرد

و افتاد

و برخاست

و خوابید

و بیدار شد

مسافر آن جا ماند

مسافر ولی هنوز

چمدانش را باز نکرده است

و کوله بار مسافر هنوز

پشت زمین را به خاطرات خویش نیالوده است

 

مسافر همیشه یک مسافر ماند.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:2  توسط آذین  | 
 

دستهامان انباشته از نرمی خرما هایی ست

که کودکی ها و هنوز و همیشه هامان را

به شیرینی خویش آغشته اند

و دلهامان درگیر دردی ست که

با لرزه های زمین آغاز شد

و ما را در خود ویران کرد چنانکه

ارگ گلین بم را

  

ما همرنگ اندوه بی نهایت هجرت شدیم

وقتی که تصویر یک پدر را زندگی کردیم

که تمام اندوه دنیا را بر شانه های خویش

انداخته بود و می رفت تا

تمام هستی خود را

که از زیر خاک ها بدر آورده بود

دوباره به خاک بسپارد

 

ما یک بغل گریه شدیم مثل یک ابر خاکستری

وقتی که همسری آنقدر تنها ماند

 که دیگر کسی نداشت

که به یک لقمه عشق مهمانش کند

 

 

ما در خود آب شدیم

مثل آدم برفی ها که در مصاف خورشید

وقتی که آغوش مادری

تهی تر از پوچی این دنیا شده بود

 

ما بغضی بودیم که در حجم غبار آلود ناباوری شکستیم

وقتی که کودکی آنقدر کنار بی مادریش گریست

که خوابش نبرد

 

ما هق هقی بودیم به شکل تنهایی خویش

وقتی که قلبهای زیادی

ترک خورده تر از زمینهای زلزله زده شد

 

و خدا را می شد در آتش نهفته در سینه هایی دید

که دیگر حرفی بجز آه برای گفتن نداشتند

در میان آنها که مثل اشک هاشان افتادند

و مثل نهال های خرماشان برخاستند

وسر برافراشتند.

 

                                                     آذین

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:47  توسط آذین  | 
 

به امید لحظه ی دیدار تا سلامی دوباره می مانم

موج سبزی که در هوا جاری ست 

می کشاند مرا به وهم بهار

تا دوباره به تردی دستت

بنهم دست و گریه آغازم

تا در آفتاب آغوشت 

پا برهنه روان شوم چون رود

تا بهارنارنجی از شیراز 

بشکند در فضای حوصله ام.

با خیال تو می پرم شب و روز

تا لب زخمی دوتار یک تاریخ

می روم مثل یک غبار سرگردان

تا خراسان پاره پاره شده

تا بخارا و بلخ 

تا گنجه

تا نظامی و رودکی و بهار

تا شرر بار آه مرغ سحر

تا نوایی نوایی نوایی

می نشینم کنار غربت خویش

تا "به مویه های غریبانه قصه پردازم"

 

طعم تردی و تازگی دارد

فکر آشفته ی دوباره دیدن تو

زیر سنگینی مه غلیظ زمان

بی تو یک آه خاکستریست

هستی من

 

به امید لحظه ی دیدار

تا سلامی دوباره می مانم

می مانم  می مانم

و روزی هزار بار

 می خوانم "نماز شام غریبان"

"چو گریه آغازم"............

 

آذین

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:34  توسط آذین  | 

ایستاده ایم بر روی خط زمان

 ورسم بودن را به تماشا نشسته ایم.

در هیاهوی این گنبد مینا گاه خویشتن خویش را گم کرده ایم

و فرصت های خدایی را برای انتشار نیکی

 به برکه های غفلت سپرده ایم.

حساسیت نهاده شده در وجودمان را می شود

 که از فراموش شدن در زیر غبارهای روزمرگی رها سازیم

و در گوشه های عادت پرسه نزنیم.

باور کنیم که می شود

که بدون بال پرواز را تجربه کرد.

میشود که بر ستیغ قله های شرافت نور نوشید

 که خاطرات خدایی را در فضای ذهن همسفران ابدی کرد.

میشود که عشق را در رگ ها پاشید و آینه ها را نشکست.

می شود که پنجره ای شد باز حتی به روی وحشی بادهای خزان زده.

می شود که شاعر نبود و غزل سرود.

می شود که خوشه های ستاره های بخشش را هرشب چید و به سقف خانه های تاریک آویخت.

می شود که یکسر آه شد دست های منجمد زمستان آلوده را به گرمای کوچکی پیوند زد.

می شود که هر روز به اندازه ی بی نهایت گریه کرد از دیدن یک تصویر بی پناه.

می شود که آستانه ی بودن را به اتفاق شکوفه های همدلی آمیخت.

که رسم جوانمردی را از زوایای زورخانه ها به امتداد خیابان های ناباوری کشاند و هر روز میوه ی مروت را نوبر کرد.

می شود که حماسه ها را از قلب کهنه ی قفسه های زندان کتابخانه ها آزاد کرد و خود ترجمان سهراب و سیاوش شد.

می شود که اندیشه های آشفته را با بارش نور مناجات و لرزه های لحظه های اضطراب را با یک لیوان نماز داغ به آرامشی ابدی بدل کرد.

می شود که خدا را در خود جاری کرد. می شود که پا را از گلیم بودن فراتر گذارد.

می شود که روان شد که رفتن را به پاهای خویش گره زد.

می شود .........باور کنیم که میشود.....

 

ما زنده ازآنیم که آرام نگیریم               موجیم که آسودگی ما عدم ماست


آذین                                                                           

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:27  توسط آذین  | 

در هزارو یک شب چشمان تو خود را ویران کرده ام

 تا خاطرات کوتاه و بلند و سیاه و سپید قوم خویش را

در رگ های گرفته ام به تلاطمی سرشار پیوند دهم.

 

پیچیده ام به قامت قهرمانت تا بیاموزم نیلو فر بودن را :

ریشه در خاک و ساقه در آب و روی به خدا

تا در اندیشه ات خود را آشفته سازم

و نور اندیشی را به تجربه بنشینم

 

چشمانم دل به افق های ستاره بارانت بسته اند

تا در سینه خاک افلاک را مز مزه کنم 

تا دامن پر پیچ و تاب زمین را به رویای آسمان بدوزم

 

هزاران سال با عطر اقاقی ها اردیبهشت هایت را جشن گرفته ام

و پهنای خاکت را نظاره کرده ام

 در قوس قطعی کمان کمان دارانت و

تراکم حجم سرخ فداکاری های مردانت و

بی دریغی صبر سپید تبسم های زنانت

 

  

من با تو از تو می گویم تا عاشقانه ترین ترانه جوانه زند

در ابدی ترین رسم رستن

وقتی که بهار قدم می نهد به کوچه های دماوند

 

من فضای غربت خود را از تو سرشار میکنم

وقتی که غرورم را در دامان تو شکوفه باران می یابم

 

نگاه ملتهبم از شعر شکیبایی تو آرام میگیرد

از فضای گنبد مینای مثنوی

از  خرد خفته در باغ های اساطیری شاهنامه ات و

حکمت گلستان بی خزانت

 

این جا و آن جا فرقی ندارد

هر کجا هستم باشم 

این دل درون دست های تو گرم است

ریشه های این تن ها در قلب ماندگار غزل های حافظ شیراز

خانه دارد

در شیدایی های عریان رباعی ها

در مرزهای شرقی شاهنامه

آن جا که دماوند زندان دیو است

و ققنوس همیشه سر بر میآرد از خاکستر خویش

 

آن جا که مادر بزرگ

گوشه های حیات کودکی را هر روز با

 قطره های توحید آب پاشی میکرد

آن جا که در کوچه پس کوچه هایش

غیر از خدا هیچ کس نبود...................

آذین

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:43  توسط آذین  | 

امروز متولد شدنیستان تا سهم تو باشد از من............

همیشه فریفته ی مقدمه ی مثنوی بوده ام. نیستان همان داستان سرگشتگی انسان است در این دیار غریب. در این دنیا. و ما نی های جدا شده از نیستانیم.

بشنو از نی چون حکایت میکند   از جدایی ها شکایت میکند

و این ابتلای من و تو به درد اشتیاق است که اینگونه ما را در این نا نسیتان دنیا نا آرام رها کرده و این است که ما همواره در پی" آنی" هستیم در پی "چیزی" هستیم که در دسترس نیست. در پی یک بهبودی نا متناهی٬ در جست و جوی کمال.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  باز جوید روزگار وصل خویش

و خون این زخم اساطیری با آتش عشق فرو می نشیند که این عشق است که نی را نی میکند

آتش عشق است کاندر نی فتاد..........

و آتش عشق است که دعوی منیت نی را می سوزاند و این است که

صدای سخن عشق برای ما ماندنی ترین و شنیدنی ترین صداست............

 این وبلاگ وسیله ای است برای تقسیم غزل واره های غربت, برای تقسیم چرا هایی که به آنها می اندیشم و برای تقسیم بهجتی که ادبیات دیروز و امروز پارسی به دوست دارانش ارزانی می کند.

این سر آغاز را به پایان می برم با  بیتی از سعدی :

ببند یک نفس ای آسمان دریچه ی صبح     بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 9:29  توسط آذین  | 
 
  بالا